خاموش ...

حــــــافظ این حـــال عجب با که توان گفت که مــــا... بلـــبلانیــم که در موسم گل خاموشیـــــــــــــــــم...

 

 

چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٤

 

زمستان - مهدی اخوان ثالث (امید)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است..

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم..!

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم ......!!!!

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.....

تگرگی نیست، مرگی نیست

حدیثی گر شنیدی، قصه سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است.........................................

 

پيام هاي ديگران ()

 

من مقصرم ......

دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤

 

دردفترکارم گلدان کوچک کاکتوسی بود که متعلق بهدوستم بود ،کنار پنجره ،روی میز دستگاه فکس مدتها بود تبدیل به یکی ازوسایل روی میز شده بود ...یکی ازوسایل اتاق مثل تلفن ..دستگاه مودم و...
منهم چون ازشیوه ی نگهداری کاکتوس اطلاعات کافی نداشتم زیاد به پروپایش نمی پیچیدم ...بطری اب معدنی کوچکی کنار میزگذاشته بودم و هرازچندگاهی اگریادم می افتاد آبی به پایش می ریختم ..امازیاد پاپی چطورشدش نمیشدم ،چون می دانستم مال من نیست و من حق دخالت درنگهداری اش را ندارم ..و رسیدگی واقعی و اساسی را به صاحبش واگذار می کردم ..و به گردن دوستم می انداختم ،بااینکه میدانستم او زیاد و مرتب در دفترکار حضور ندارد ...
گاهی نگاهم می افتاد به گلدان که تنها روی میز جاخوش کرده بود ..و درمیان مشغله های فکری ام چندثانیه ای می اندیشیدم که چقدر گیاه پرتحمل و سرسختی است ...! هیچی اش نمی شود ...چقدر خوب می تواند بدون آب  دوام بیاورد ..ظاهراکه به نظر نمی رسید به چیزی احتیاج داشته باشد ..نه توجهی..نه مراقبتی..نه آبی ..همانطور سرحال و ایستاده خم به ابرو نمی آورد و بنظرمن ککش هم نمی گزید .. درخانه چندگلدان داشتم که اگر آب و نورهرکدام اندکی کم وزیاد میشد می پژمردند...و باز درمیان ازدحام کار گلدان کاکتوس در مغزم دود می شد ... شاید چندهفته دیگر این موضوع دوباره برای چندثانیه به ذهنم می آمد اما باهمان سرعتی که آمده بود غیب می شد ...
ماهها گذشت ... چندروز پیش تیرگی کمی درساقه تحتانی گیاه توجه ام را جلب کرد ...نزدیکتر رفته و با دقت وارسی اش کردم ...بله ...!!!! گیاه کاکتوس ما مدتها بود که از ریشه پوسیده بود ...مدتها بود که مرده بود ...باکمترین تماس انگشتم کنده شد و افتاد ...و من سیاهی و خوره خشکی ای که از مدت ها قبل درون اورا خورده بود به چشم دیدم ... گریه ام گرفت ..به گمان اینکه سبز و سالم بنظر می آمد ..فکرکردیم به چیزی احتیاجی ندارد ..توجه را... آب را .. ع ش ق‌ را از او دریغ کردیم ...صاحبش و (من )..
او را که مدت ها بود بجز من تنها موجود زنده دفترکارم بود ...
روزهاو ساعتهاست که به این موضوع فکر می کنم ..به آدم هایی که از بیرون سالم اند ،به آدمهایی که قوی به نظر می رسند ...هیچ نمی خواهند ..دائما خرده فرمایشات ریزو درشت برایت ردیف نمی کنند ،موی دماغ نمی شوند ..ناله نمی کنند ..گله و شکایت نمی کنند و با مشکلاتشان بقیه را به ستوه نمی آورند .. مدام درخواست توجه نمی کنند  و همیشه تحت هرشرایطی خودشان را مسئول می دانند ... مثل م ن !!!!
ترسیدم ... عجیب ترسیدم ... و دلم گرفت .. عجیب گرفت ...
می ترسم از روزی که .. بی آنکه شست کسی خبردار شود ... من هم از پا دربیایم .. بی صدا ... به عاقبت کاکتوس تنها گرفتار شوم .. می ترسم از درون سیاه شوم و این سیاهی ریشه ام را بپوساند ...بخشکاند ..یک روز بی آنکه کسی حتی متوجه بشود ...
آدمهایی که محکم اند کمتر دیده می شوند .. کمتر احساس می شود به چیزی نیاز داشته باشند ...به آب ... به نور .. به ع ش ق ... چنین آدمهایی همیشه تنها هستند .. مثل کاکتوس تنهای من ... هیچگاه ناله نکرد ،نپژمرد ،از هرکه امد و رفت درخواست آب نکرد ...سبز ماند ...و بدون اینکه کسی بفهمد ...مرد ..خشک شد ... کاکتوس من ! کاکتوس تنهای من !
«من مقصرم که فکر می کردم او مال من نیست »

 

پيام هاي ديگران ()

 

روز جهانی انسان

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢

 

برداشت اول:
تمام روز شاهد انواع تبرک و تهنیت ها از چپ و راست بودم ...انواع متن ها وعکس ها و جمله ها و کاریکاتورها به هر طرف روانه بود... برای زن .. این تک واژه ی دو حرفی...
برداشت دوم :
می اندیشم از هشت مارس و تمام حق زنانگی ،زن ها فقط تبریک هایش را گرفته اند.. از تمام حق زنانگی گفتم.. آری ! ...وقتی از تمام حقوق یک انسان کامل فقط لاف هایش نصیب آدم بشود ...وقتی فقط صفات زنانه نصیب آدم بشود باید تفکیک کرد زن را از مرد ...وقتی که زن نخواند ..نداند.. و اداره امورش به دست مردان نخوانده و نادان تر از خودش باشدمردان روشنفکر نمایی که تبریک های شیرینی می گویند اما حتی تصور یک لحظه زندگی آزاد یک زن هم برایشان وحشتناک و جنون آور است، سهمش فقط تبریک می شود.. لاف می شود..و صفات زنانه اش..

برداشت سوم :
می خواستم بگویم زن نگهبان نمیخواهد،رئیس نمی خواهد،مالک و صاحب امتیاز نمی خواهد...فقط یک همراه می خواهد..اما..
می گویم زن تبریک نمی خواهد ... انسان احترام می خواهد ..می گویم حق انسان بودن خویش می خواهد.. زن رجز مظلوم بودن نمی خواهد ،انسان حق استقلال عمل می خواهد .. می گویم زن لاف روشنفکری نمیخواهد،انسان عزت نفس می خواهد ...
می خواستم بگویم آی آدمها! اگر زن، زن بماند ،یک موجود زیباروی تهی مغز... مرد هم تا ابد مرد خواهد ماند... مردی که زن  به او فقط به چشم یک موجود حیوان صفت ِ شهوت پرست که پول در می آورد خواهد نگریست..........

                                                          (آ.ج) خاموش


عکسها : نمایشنامه هداگابلر / نوشته هانریک ایبسن

 

پيام هاي ديگران ()

 

 

چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

 

تمام عمر جنگیدم که بگویم زندگی جنگ نیست ............................

 

پيام هاي ديگران ()

 

حال و روز این روزهای من ...

پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢

 

حال و روز این روزهای مرا اگر بخواهی ...بدون واژه ، بدون حرف ،بدون صوت ... برگ های زردی که احرام زمستان بسته اند... همراه باد بدور حوضی خالی طواف می کنند ... آسمانی دلتنگ و خانه ای دلتنگ تر که دیگر کسی در آن زندگی نمی کند...حال و روز این روزهای من است.. اشیائی که گرد یک سینه زندگی ناکرده را بدوش می کشند.. و گرامافونی که در پستوی خاطرات گنگش هنوز سالوادور آدامو (Salvador Adamo) می خواند و یاسمین ورق می خورد..
Je sais tout est fini              J'ai perdu ta confiance
Néanmoins je te prie      De m'accorder ma chance
Si devant mon remords         Tu restes indifférente
On ne peut te donner tort   Mais soit donc indulgente
Au nom des joies
Que nous avons vécues
Au nom de l'amour
Que nous croyons perdu

Sans toi ma mie
Le temps est si lourd...........

حال و روز این روزهای من ..هوهوی باد و بهم خوردن پنجره های چوبی است .. در خانه ای دچار پاییز که هیچکس جز باد و باران و برف قدم به آن نمی گذارد.. و تمام کابوسش قفل بزرگ روی در است..

حال و روز این روزهای من سکوت است .. و نگاه .. و نظاره گر دست و پا زدن های واژه هاییست که در طلب لحظه اى تکلم، غریبانه در تالاب سکوت مطلق فرو می روند... غرق می شوند..

حال و روز این روزهای مرا اگر بخواهی ..کوهی است خیره به شهر ..

حال و روز این روزهایم را اگر بخواهی...............................................

 

پيام هاي ديگران ()

 

حال و روز

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

 

اما چرا

آهنگ شعرهایت تیره

ورنگشان

تلخ است؟

وقتی که بره ای

آرام و سر به زیر

با پای خود به مسلخ تقدیر ناگزیر

نزدیک می شود

زنگوله اش چه آهنگی دارد؟

قیصر امین پور


 

پيام هاي ديگران ()

 

................... تا بی نهایت

دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را  ...................... ؟!!!

 

پيام هاي ديگران ()

 

کسی در سرم زندگی می کند...

چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢

 

کسی در سرم زندگی میکند... کسی که گاه خیلی بزرگ و گاه خیلی کوچک میشود..

کسی در سرم زندگی میکند.. کسی که به دیوار سرم میخ می کوبد و قاب عکس آویزان میکند...

کسی در سرم زندگی میکند..کسی که فحش می دهد و به کارهای من با صدای بلند می خندد و قهقهه چندش آوری سر میدهد... کسی که دندان های جلویش از سنگ است... و عجیب می خندد...

کسی در سرم زندگی میکند... کسی که شب ها نمی خوابد و مدام راه می رود...مدام راه می رود ... مدام قدم می زند... کسی که دمپائی هایش را روی زمین می کشد...

کسی در سرم زندگی میکند... کسی که تمام کتاب ها را از حفظ می خواند... و در شیشه ی مربائی مگس بی بال جمع می کند.. کسی که نان خشک ها را شب ها زیر بالشش نگاه می دارد...

کسی در سرم زندگی میکند..در جایی که پنجره های بلندی دارد...

کسی در زندگی میکند، کسی که استخوان هایش صدا می دهد ...

کسی در سرم زندگی میکند و تمام خواب های مرا بی اجازه زندگی میکند... بی اجازه ی من !

 

    خاموش

عکس ها : Federico Federici

Special thanks to Federico Federici for his wonderfull photoes

http://federicofederici.wordpress.com

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

آیدا جوان بخت

گاهی نویسنده..گاهی عکاس..گاهی مترجم.. همیشه غریب!
aida_javan@yahoo.com

 

موضوعات

ادبیات(٢)
داستان کوتاه(٢)
interview(٢)
روح(٢)
کویر(۱)
شعر(۱)
زمستان است(۱)
سلامت را نخواهند گفت پاسخ(۱)
سیدضیاءالدین شفیعی(۱)
شعر نو(۱)
گلدان(۱)
محمد علی بهمنی(۱)
مصاحبه(۱)
دیوانه(۱)
اخوان ثالث(۱)
 

Weblog Themes By Blog Skin
 

 

 
قالب وبلاگ